سردار شهید یوسف بردستانی

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما ای بر دریده دام ما

 

درباره شهید:

نام و نام خانوادگی: یوسف بردستانی

نام پدر: مرحوم حاج غلام بردستانی | نام مادر: مرحومه فاطمه احمدی

تاریخ تولد: 2/فروردین/1334 | محل تولد: بردخون

تصحیلات: ششم ابتدایی | وضعیت اشتغال: پاسدار

تاریخ شهادت(تقریبی): 1365/11/03 | محل شهادت: شلمچه

  مسئولیت هنگام شهادت:جانشین فرمانده گردان | عملیات :کربلای 5

محل دفن: گلزار مطهر شهداء شهر بردخون

(10تصویر از سردار شهید یوسف بردستانی | مصاحبه با سردارشهید یوسف بردستانی | سخنرانی آیت الله حسینی بوشهری در مراسم هفتمین روز از تدفین سردار )

تولد و ظهور:

دومین روز از آغاز رویش بهار تابستان آلوده بردخون بود. خورشید چنگ در فضای لایتنهای انداخته بر فراز آسمان رفته بود تا با نثار هرم مطبوعش، گل و لای بازمانده از باران زیبای شب های پیش را در کوچه های کوچک و صمیمی روستای بردخون(شهر فعلی بردخون)، در زیر پای عابران خشک سازد. آب گوارای باران آب انبارها را لبریز کرده بود و در بالا ده هم، زه(سطح) آب خنی(نام نقطه ای است در شرق بردخون و احشام کهنه؛ گودی بزرگ که از چاه های کوچک درون آن، آب شیرینی بیرون می جوشید«... خوانمش خاقانی اما از میان افتاده قا...«خانی») بود که زن ها تنها با یک بغل باز کردن، دلوی پر را از آن بیرون می کشیدند... درختچه ها و گیاهان خودرو، گرداگرد بردخون را مناظری دلپذیر بخشیده بودند؛ اهل آبادی خوشحال و فرحناک به زردی گراییدن رفته رفته ی گندمزارهایشان بودند و با تکان دست نخل ها، ده را هر روز برای تازه کردن دیدار آن گندمزارها بدرود می گفتند. بوی مطبوع نان مطبخ حاج غلام در فضای کوچه پیچیده بود. «فاطمه» که به رسم گرامی داشتنش، او را «دی محمد»(دی به معنی مادر است. معمولا طبق سنت برای رعایت احترام، زن ها را به پسر بزرگشان منتسب می کنند.) می گفتند، آن روز را هم علی رغم انتظار قدوم نوزادش، همچنان درگیر دود و آتش و هیزم و مطبخ بود چرا که میهمانان هر روز خانه «ناشتا»(وعده غذایی بعد از صبحانه و قبل از ناهار) می خواستند و نان دست پخت «دی محمد» مانع از برخواستن شان از میهمانخانه حاج غلام می شد... روز دوم فروردین سال 1334 ساعتی به ظهر و شنیدن طنین دلنواز اذان مانده بود که «دی محمد» در اندرونی خانه کاهگلی «حاج غلام» پذیرای «یوسف» شد. زن های همسایه به قابلگی او آمده بودند و به تبریک زادن طفلی ماه جبین، پیشانی مهربان او را بوسیدند.

«حاج غلام» دستی برریش کوتاه جوگندمی خود کشید و سری به آسمان بلند کرد و با لبان همیشه آرام خود شکری را از میان قاب لبخندی متین گذراند تا در فضای پیش از ظهر آفتابی حیاطش رها سازد. صدای گریه ی زادن از گلوی نازک (یوسف) شنیدنی و دلپذیر بود. او به شیرینی می گریست، تا در نخستین روز ظهورش به دنیا بفهماند که اسارت او را نخواهد پذیرفت...

 

دوران کودکی و نوجوانی:

فضای مذهبی خانه، یوسف نوزاد را در آغوش گرفت و پرورش داد. پدری که آرامش و متانت را در لایه ای از ایمان و اعتقاد مستحکم پیچانده بود، و مادری که به خوش نامی در کنار بساط روستایی مطبخ و کارخانه، سجاده ای همواره گسترده، میزبان لحظه های معنویش بود، خمیرمایه فرزندان را به آب دلدادگی ائمه اطهار سرشته بودند و یوسف پای در چنین بزم روحانی و در عین حال ساده و بی پیرایه گذارده بود. کشاورزی و باغداری شغل پدر بود و ارتزاق چنان فرزندانی از دسترنج چنان پدری و دست پخت چنان مادری زندگی زیبا و برنامه دار آنها را برای اهل آبادی رشک انگیز و مایه عبرت ساخته بود... (یوسف) بزرگ و بزرگتر شد. هفت ساله بود که با اشتیاق راهی مدرسه شد. در آن روزگار تنها دبستان بخش بردخون موسوم به دبستان فولادی(دبستان بلال فعلی) محل تحصیل کودکان این حوالی بود. دوره شش ساله(بر اساس نظام آموزشی آن زمان دوره ابتدایی شامل شش سال می شده است) دبستان را به پایان برد. برای ادامه تحصیل به منزل یکی از بستگان در شهر گناوه سپرده شد، اما پس از اندک زمانی، با درک اوضاع معیشتی پدر، درس و مدرسه را بدرود گفت و به کنعان بردخون برگشت تا دست یاری در دست پدر یعقوب صفتش گذارد. دستان لطیف یوسف از آن روز تا حدود سن 18 سالگی به انواع کارها عادت کرد و البته همزمان از خواندن کتب و مجلات و رفت و آمد به مجالس مختلف مذهبی (که بردخون همواره کانونی از آنها بود) غافل نماند...

 

دوران سربازی و مدت کوتاهی بعد از آن:

در سن 18 سالگی خدمت سربازی خود را آغاز کرد. در پادگان 05 کرمان آموزش دید و سپس به شیراز منتقل گردید. پس از پایان خدمت سربازی در شیراز به کار مشغول شد. به خاطر امانت داری، ایمان، شجاعت و غیرت وصف ناپذیری که داشت چهره ای دوست داشتنی یافت و به همین خاطر به درخواست یکی از بستگان او در شیراز، در دفتر او کار می کرد. پس از مدتی با اخذ پاسپورت از شیراز برای کار در کشور های حوزه خلیج فارس راهی کشور قطر گردید. در قطر به شغل نجاری روی آورد و در کوتاه زمانی مهارت کافی در آن شغل پیدا کرد. بازهم دوری خانه و خانواده و وطن را طاب نیاورد و با اندوخته ای از مهارت و تجربه به بردخون بازگشت و سپس کارگاه کوچک نجاری خود را راه اندازی کرد.

نکته قابل ذکر درباره ی مدت اقامت او در قطر این است که این مدت با اوج گیری انقلاب شکوهمند اسلامی، همزمان شده بود. شهید «یوسف» به همراه عده ای از هموطنان اعلامیه های امام (ره) و اخبار مربوط به جنایات رژیم ستم شاهی را در آنجا پخش می کردند. با اعلام خبر سقوط رژیم پهلوی، ایرانیان مقیم قطر نیز در مقابل سفارت ایران در آن کشور جمع شده بودند، که شهید یوسف در آن روز پرچم «لا اله الا الله» را در مقابل سفارت به اهتزاز در آورد.(عکس صحنه ی مذکور موجود است.) پس از مراجعت از قطر، یکی از جوانان پرشور و انقلابی بردخون، در صفوف مبارزاتی مردم بردخون شهید «یوسف» بود.

 

ورود به بسیج و شروع پاسداری از اسلام:

از نخستین روز های پیروزی انقلاب اسلامی با جوانمردی و تعصب مذهبی ویژه به پاسداری و حراست از دستاورد های انقلاب نوپای اسلامی پرداخت. «بسیج» را در بردخون اون بنیاد نهاد و منزل او نخستین پایگاه بسیج-محل تجمع جوانان انقلابی بسیجی-بود. از همان روز ها بود که خود و زندگی خود را وقف انقلاب اسلامی و دستاورد های آن کرد. آغاز جنگ تحمیلی فصلی نو را در زندگی یوسف آغاز کرد؛ بدون استثناء در تمامی مراحل اعزام جوانان بخش بردخون به جبهه های نبرد علیه متجاوزان بعثی، یا خود با آنها همراه بود و یا نقش موثر در سازماندهی و اعزام آنها داشت؛ به گونه ای که به جرعت می توان گفت در تمام مدت سال های دفاع مقدس او در اختیار جبهه و جنگ بود. گویی از عمق جان باور کرده بود که حیات و ممات او بسته به همین نبرد مقدس و دفاع از اسلام و حریم میهن اسلامی مان است. ضمن به عهده داشتن مسئولیت پایگاه مقاومت کربلا در بردخون به عنوان عضوی از اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، حضور او در تمامی امور مربوط به انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی ستودنی بود. در همان ایام، اقامت های کوتاهش در بردخون نیز با امر به معروف و نهی از منکر می گذشت؛ اصلی که خود عامل به آن و اقدام کننده در جهت آن بود. بسیاری از جوانان امروز بردخون خاطرات زیبایی را از فعالیت های موثر اجتماعی او که با ظرافت، دقت و خلوص و صداقت همراه بود، به خاطر دارند. انقلابی ناندن فضای شهر فعلی بردخون را باید تا حد زیادی مرهون اقدامات خالصانه شهید یوسف بدانیم. سخنرانی های پرشور و جذاب او تاثیر فراوانی بر روح و دل مردم به ویژه جوانان- در همه زمینه ها – داشت. او مجموعه ای از ایمان، صداقت، بینش و درک صحیح و راستین از شرایط گوناگون اجتماعی خصوصاً در بستر عمر پربرکت انقلاب اسلامی بود. مردم شریف «تنگستان» نیز از این سردار شهید در همین زمینه ها خاطراتی خوش دارند؛ چرا که وی مدتی مسئولیت سپاه دلوار و محمد عامری را بر عهده داشت. ایجاد وفاق و همدلی زاید الوصفی در آن منطقه طی مدت زمان کوتاه اقامتش، آن دیار دلاور خیز را همواره با یاد و خاطره یوسف نگاه خواهد داشت. سردار شهید یوسف از آغاز تشکیل تیپ13 امیرالمومنین(ع) – بوشهر – به عنوان یکی از فرماندهان لایق و تاثیر گذار، کار فرماندهی گروهان ها و گردان های آن را عهده دار بود. تا اینکه در سال 1365 با پذیرفتن مسئولیت معاونت گردان کمیل در عملیات کربلای 5 آنچه را که به آن عشق می ورزید و همواره در عمل و کلامش به دنبال آن بود یافت و آن چیزی نبود جز غوطه ور شدن در خون پاک خود و نوشیدن شهد گوارای شهادت... شهادت او را بیست و نهم دی ماه و در جایی سوم بهمن ماه سال 1365 ثبت کرده اند.

آنچه سبب چنین اختلاف هایی در ثبت تاریخ شهادت آن سردار فداکار گردیده این است که مدت ها پیکر نازنین آن عزیز، مفقود بود و یاران رزم اون نیز از شهادت او بی خبر بودند. در نهایت جسم پاره پاره ی یوسف گم گشته برای همیشه به کنعان بردخون برگشت و روح پاکش به مصر جوار رحمت – آنجا که «رجال صدقوا ما عاهدوا الله ...» پرکشیدند – پرواز کرد.

 

یوسف و زندگی

یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی

کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی

یوسف در سال 1354 ازدواج کرد. همسر او(مکیّه بردستانی) فرزند عرب، از دختران فهیم، متین و نجیب بردخون بود که با شناخت عمیق از روحیات معنوی، اخلاقی و انقلابی اش با او ازدواج کرد. زندگی با یوسف، سردار سربازی که سرودل در گرو رزم و دفاع از کیان میهن اسلامی داشت، و در عین حال در امور معنوی غوطه ور گردیده بود، برای همسر وفادار او حیاتی جدای از روزمرگی های معمولی و متعارف ساخته بود. به همین سبب او (همسر شهید یوسف) ظرفیت و توان آن را یافت که ابتدا غم از دست دادن همسری رشید و ارجمند چون یوسف را تحمل کند و بعد از شهادت او نیز تلخ ترین واقعه زندگی را – که مرگ یکی از یادگاران یوسف بود – به چشم ببیند. سه یادگار عزیز یوسف در سایه ی دستان تنهای مادر بزرگ شدند.

 

دست نوشته ای از سردار شهید:

برادر خالدی(آقای یونس خالدی، دوست و همرزم شهید)

سلام علیکم

از اینکه نتوانستم بار آخر تو را ببینم، پوزش می طلبم و از راه دور با تو خداحافظی می کنم. یک چیزی در وصیت نامه ام ننوشته ام؛ البته نوشته بودم ولی درمانده(مقصود شهید ابراهیم درمانده است. شهید درمانده قبل از شهادت شهید یوسف، سمت چپ قبر شهید حیدر بردستانی دفن شد. منظور شهید از عبارت«درمانده جای مرا گرفت» همین است.) جای مرا گرفت. برادر جان اگر این (بار) قسمت شهادت پیدا کردم، مرا پائین پای برادرم حیدر دفن کنید، زیرا میخواهم مادرم یک دستش روی قبر برادرم حیدر باشد و دست دیگرش روی قبر من. فرزندم حیدر بعد از شهادت من، پهلوی پدر و مادرم باشد و آنها او را بزرگ کنند.والسلام.

به امید دیدار در هر کجا که خواهد بخواهد. مرا فراموش نکنید...(متاسفانه در چاپ و تکثیر این دست نوشته پیش از این دقت کافی نشده و خصوصاً جمله های عرفانی پایانی را حذف کرده اند.)

 

برگرفته از: کتاب به دریا پیوستگان - اثری از استاد مجید عابدی  - ص61

 
مسئولیتهای سردار شهید یوسف بردستانی:
فرمانده سپاه شهرستان دیر از تاریخ 31/05/60 تا 24/06/61 - از25/06/61 تا 9/12/61 فرماندی طرح وعملیات تیپ فاطمه زهرا - از 10/12/61 تا 31/05/62 فرمانده گردان تیپ فاطمه زهرا - از 1/6/62 تا 31/05/63 فرمانده سپاه دلوار(بخش ساحلی) - از 1/6/63 تا 3/11/65 معاونت اطلاعات عملیات و جانشین ناوتیپ13 حضرت امیر و در آخرین عملیات کربلای پنج بنا به تصمیم شورای فرماندهی وبنا به نیاز ضروری ایشان درآن عملیات مهم تحت عنوان جانشین گردان عملیاتی کمیل در عملیات شرکت نمودند و در همان عملیات نیز جاودانه شدند.
 
گوش کن...
می‌شنوی؟
کربلا و آن سوی‌تر قدس
در انتظار طلیعه‌داران هستند؛
هم‌آنان که راه‌گشای تاریخ به سوی عدالت موعود خواهند بود.
آیا تو نیز به خیل آنان پیوسته‌ای؟
..
 
ای شقایق های آتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد؛
آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید ؟
 
"شهید سید مرتضی آوینی"

______________________________
مطالب مرتبط:
وصیتنامه سردارشهید یوسف بردستانی